شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

در دفتر کار خود نشسته ام. آقای “ع” می آید جلوی در و پس از سلام میگوید چند لحظه بیرون کاری با من دارد. حدس می زدم چه کاری باشد. می روم بیرون و او سرش را پایین می اندازد و می گوید: “آقای خ شرمنده سیصد تومن داری بهم قرض بدی تا آخر برج […]

از تیرماه زمزمه های شروع برای خواندن درس راآغاز کرد.ماه رمضان همین پارسال بود که کتاب دستش میدیدم.در تالار گفتمانی عضو بود و گزارش هر روز ساعت مطالعه اش را به سایر اعضای تالار می داد. از بعد از ماه رمضان به من گفت: دیگر نمی تونم تو خونه درس بخونم.بگرد ببین سالن مطالعه یا […]

برنامه دیشب شوک با عنوان بازی با مرگ از شبکه سوم سیما پخش شد. این برنامه به تصادفات جاده ای ایران و همچنین نقش موثر خودرو در این حوادث پرداخته بود. مجری برنامه از مهندسی که از گروه خودروسازی سایپا معرفی شد، اینکه خودروی پراید هنگام تصادف تا صندوق جمع می شود الان تبدیل به […]

از شروع تحصیلم در کارشناسی ارشد اخبار خوبی از وی نشنیده بودم. استادی است که معلوم نیست چگونه نمره می دهد، چگونه ارزیابی می کند، سخت گیر است، دقیق برگه را صحیح می کند و غیره. ترم گذشته بالاجبار درس الگوریتم های ترکیبیاتی در بیوانفورماتیک را با وی داشتم. گیج و مبهوت از اینکه خدا […]

حدود ۱۰ سالی میشود که عید ها برایم دیگر عید نیست! دقیق که بررسی می کنم می بینم از آن سالی که کنکور داشتم. به عبارتی سال دوم کنکور و حضور در اردوی نوروزی کانون فرهنگی آموزش. خودمانیم چه سال های سختی بود برای ورود به دانشگاه. احتمالا بعدا در یادداشتی جداگانه به وضعیت کنکور […]

تازه کار بود. دوره دانشجویی اش در تربیت معلم نمی دانم کجا تمام شده بود و آمده بود برای دانش آموزان رشته ریاضی فیزیک پیش دانشگاهی درس ریاضیات گسسته را تدریس کند. کتاب را باز می کرد و از روی آن می خواند و عین عبارت کتاب را برای یک عده دانش آموز نوبت عصر […]

سلام این اولین پست من در این وبلاگ نسخه جدید است. هرچند قبلا تحت همین نام دامنه grayman.ir وبلاگی داشتم و هر چند وقت یکبار بروز می کردم ولی بر اثر اهمال خودم و یکی از دوستانم هر آنچه که در میزبان وبلاگم داشتم از بین رفت. حال اگر مجالی دست داد در آینده این […]

بایگانی برای دسته "روزمره"

خوابیدن بی محل.

بدون نظر

فکرش را بکن…

با آنکه شب قبل استراحت کافی داشته ای و مطمئن از اینکه مسیر را تا مقصد یکسره رانندگی خواهی کرد ولی به شدت خوابت بیاید و کنار بزنی و حدود یک ساعت و نیم بخوابی. بعد از بیدار شدن از خواب هنوز ۳۰ کیلومتر نرفته تلفن همراهت زنگ بخورد. شماره غریبه است. گوشی را برمیداری..

– سلام

– سلام علیکم بفرمایید

– آقا شما چیزی گم نکردی؟

اول خیال می کنی یکی از رفقا قصد شوخی دارد و تو می خواهی با زیرکی به او بفهمانی که دستت رو شده و جواب میدهی…

– شاید گم کرده باشم. حالا چی هست؟

– مگر شما آقای خ نیستی؟ شما چیزی گم نکرده ای؟ مدارک ماشین،گواهینامه،کارت سوخت.

ناگهان انگار برق از سرت می پرد. به شخص ناشناس میگویی “یک لحظه دست صبر کنید لطفا” به همسرت می گویی “نگاه کن ببین کتم کجاست”. صندلی عقب را میگردد ولی چیزی نیست. به شخص ناشناس پشت تلفن میگویی :

– بله من کتم رو تو کبابی که ظهر اونجا نهار خوردیم جا گذاشتم و تمام مدارکم هم توی کتم بوده.شما پیداش کردین؟

– بله پیش منه.یکسری مدارک با یک دسته چک سفید امضا شده.

– درسته هموناست.

– شما الان کجا هستید؟

– ما از بروجرد رد شدیم به سمت اراک.من برمی گردم سمت خرم آباد.

تو و همسرت بر میگردی سمت خرم آباد. نزدیک ۱۴۰ کیلومتر راه را باید برگردی. بعد از یک ساعت و بیست دقیقه که مثل یک ماه گذشت، نرسیده به زیرگذر خرم آباد جلوی دور برگردان سمت بروجرد همه مدارک را تحویل می گیری و تازه می فهمی چرا با وجود استراحت کافی شب قبل باز هم خوابت گرفته بود و یک ساعت و نیم در بین راه خوابیدی . باز هم خودش را به تو نشان میدهد که همانطور که قبلا هوایت را داشته این بار نیز هوایت را دارد. در راه برگشت به همان جا که خوابیده بودی می رسی و نماز مغرب و عشا را همان جا می خوانی.

فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً و بدان خداوند بهترین نگهبان است. یوسف آیه ۶۴

 


تحمل فشار و سختی با نتیجه ای شیرین و به یادماندنی

بدون نظر

از تیرماه زمزمه های شروع برای خواندن درس راآغاز کرد.ماه رمضان همین پارسال بود که کتاب دستش میدیدم.در تالار گفتمانی عضو بود و گزارش هر روز ساعت مطالعه اش را به سایر اعضای تالار می داد. از بعد از ماه رمضان به من گفت: دیگر نمی تونم تو خونه درس بخونم.بگرد ببین سالن مطالعه یا کتابخونه ای این اطراف هست که برم اونجا درس بخونم؟ گشتم و سالن مطالعه پیدا کردم و رفتیم برای ثبت نام. هزینه عضویت شش ماهه را پرداخت و از روز بعد رسما و با جدیت تمام درس خواندن برای کنکور را شروع کرد. صبح حدود ساعت ۱۰ می بردمش جلوی سالن مطالعه میرساندمش و من میرفتم دانشگاه و عصر حدود ساعت ۶:۳۰ تا ۷ می رفتم دنبالش. برای خودش چای و نسکافه درست میکرد و حدود یک ساعتی در سالن مطالعه به استراحت و خوردن ناهار و نوشیدنی مشغول بود و بقیه اش درس.جمعه ها هم خانه بود و به امور خانه می پرداخت.

از سالن که برمیگشتیم تازه کارهای خانه و پخت و پز شروع میشد.بعد از همه اینها قبل از خواب جعبه لایتنرش را فیش نویسی و مرور میکرد.چنانچه از برنامه روزانه اش به هر دلیلی عقب می افتاد در خانه قبل از خواب یا روز بعد با زود تر رفتن به سالن مطالعه جبرانش می کرد.هرشب دفتر برنامه ریزی اش را تکمیل میکرد تا ببیند میزان مطالعه اش به حد مطلوبش رسیده یا نه.وقتی با خانم صاحبخانه برای تمدید قرارداد خانه به توافق نرسیدیم مشکل پیدا کردن خانه و رفتن از این بنگاه به بنگاه دیگرهم اضافه شد.از بسته بندی وسایل خانه بگیر تا اسباب کشی و سروسامان دادن وسایل در خانه جدید همه این ها را پشت سر گذاشت.گاهی هم در این دوران از شهرستان برایمان مهمان می آمد که مهمانداری هم به این مشکلات اضافه میشد. من هم درس میخواندم و ترم مهر ۹۱ سنگین ترین ترم دوران کارشناسی  ارشد ام بود و در دانشگاه هم تدریس میکردم. غذای دانشگاه را می گرفتم و با هم می خوردیم و راضی بودیم به عبارتی عشق می کردیم.

هفته های آخر مانده به کنکور ساعات مطالعه اش به ۱۰ ساعت رسیده بود.مدام تست میزد.مدام خلاصه هایش را مرور میکرد. شب کنکور کتاب دستش بود.از لحاظ مشاوره آموزشی و روانی کارش غلط بود ولی میگفت: روش درس خوندن من اینطوریه. حتی چند بار باهم جر و بحث کردیم.صبح روز کنکور هم زود بلند شد و مطالب خلاصه نویسی اش را مرور کرد.در طول مسیر هم داشت فیش های جعبه لایتنرش را می خواند تا جلوی درب محل آزمون.آن روز من را به دلیل ورود به طرح زوج و فرد جریمه کردند.دوستش را آنجا پیداکرد و من رفتم برایش آب و شکلات خریدم و از هم جدا شدیم.

من بعد از رساندنش به جلسه رفتم خوابگاه تا وقتی امتحانش تمام شد زودتر خودم را برسانم.به محض تماسش با من گفتم :چطور بود؟ گفت: نمی دونم.یا آسون بود من خوب زدم یا خیلی سخت بود.در راه مسیر اتوبان شهید چمران جنوب ترافیک سنگینی مانع حرکت سریع تر میشد. بنده خدا از چهارراه لشکر تا نزدیک های میدان پاستور را پیاده آمده بود.سرش هم به شدت درد میکرد.چندبار هم در طول مسیر زنگ زد به من که کجایی و من میگفتم در ترافیک گیر کردم. به هوای اینکه با دوستش بعد از کنکور دارند قدم میزنند و من در ترافیک سنگین هر ۲ دقیقه یک متر حرکت میکردم، وقتی تماس گرفت که ببیند کجا هستم و کمی عصبانی شده بود، سرش داد زدم! ولی نمیدانستم که دوستش زودتر از او جلسه را ترک کرده و رفته و او تنها مانده. جلوی گلفروشی میدان پاستور سوارش کردم و رفتیم خیابان انقلاب. چند کتابفروشی دیدیم و بعدش رفتیم کباب ترکی خوردیم. شب رهایی اش بود دیگر نمی خواستم خانه که رسیدیم با آن حال و خستگی تازه شام درست کند.

از فردای آن روز شروع کرده بود به ابنکه ببینید در کنکور چه کار کرده؟ ت اروزی که کلید ها اعلام شود کتاب هایش را ورق میزد.سر اینکه چند سوال به نظر خودش غلط بود به استادش در دوره کارشناسی هم تلفن زده بود و جواب ها را با هم چک می کردند. حدود درصد هایش را که گرفت برایش محاسبه تراز کردم. داشت از استرس قالب تهی میکرد و میگفت با این درصد ها رتبه خوبی نمی آورم. با یکی از دوستانم که ارشد همان رشته را در دانشگاهمان می خواند درصد هایش را مرور کردیم.میگفت رتبه اش زیر ۲۵ خواهد شد.وقتی پشت تلفن این خبر را دادم کمی امیدوار شد.

تا نتایج بیاید جانمان به لبمان رسید.دانشگاه بودم که به من زنگ زد و با جیغ و فریاد گفت در گرایش های مختلف رتبه ام ۸و۱۰و۱۷و۴۹ شده.در گرایش مورد علاقه اش رتبه اش ۱۷ شده بود حالا نوبت انتخاب رشته. اینکه کدام دانشگاه را انتخاب کند و ترتیبشان چگونه باشد تا ثبت کد ها در سایت سازمان سنجش هم برای خودش داستانی دارد.

همین سه شنبه گذشته نتایج اعلام شد و وقتی به من خبر داد که فلان دانشگاه قبول شدم آن هم با صدای غمگین، فکر می کردم اصلا قبول نشده. دوستش در کمال ناباوری با رتبه ی بالای ۲۰۰ همان رشته را در شهری دیگر قبول شده بود. جالب اینجاست که دوستش نمیخواست انتخاب رشته کند و همراه عزیز من برایش انتخاب کرده بود و من هم برایش در اینترنت وارد کرده بودم. قبولی دوستش بیشتر خوشحالش کرده بود تا قبولی خودش در دانشگاهی که من در حال تحصیل بودم.

همه ی آن سختی ها، خستگی ها، مشکلات، بی خوابی ها، استرس و فشار ها نتیجه اش قبولی در کنکور کارشناسی ارشد در یک دانشگاه خوب بود. تبریک به خاطر گذراندن همه ی آن مسایل و شیرینی قبولی در رشته مورد علاقه ات همراه عزیز و دوست داشتنی ام.


رزو جا در مجلس خدا

بدون نظر

پیرو مطلب “رمضان هست هنوز” بر تنبلی ام فائق آمده و به مجلس شیخ حسین انصاریان در حسینیه همدانی ها رفتم.از ۲۰۰ متر مانده به پل خیابان ری در تقاطع محلاتی ترافیک سنگین شد.از آنجا که من برای اولین بار بود می خواستم به این مکان بروم نمی دانستم که این ترافیک و شلوغی برای چه بود. پس از گذشتن از زیر گذر و پیداکردن جای پارک برای موتورسیکلت هنوز نمی دانستم این راه بندان برای کجاست؟ از کنار گذر پل خیابان ری که رد شدم جمعیتی را دیدیم در خیابان روی زمین نشسته بودند.کمی آن طرف تر پرده ای سفید نصب کرده بودند که تصویر داخل حسینیه همدانی ها را بر روی آن به صورت زنده نشان می دادند. از شخصی پرسیدم :” ببخشید، حسینیه همدانی ها کجاست؟” و در جواب گفت:” اون پل عابر پیاده را می بینی؟ همانجا درب حسینیه است”. من تشکر کردم و به سمت شمال خیابان ری جایی که آدرس گرفته بودم رفتم.

یک مسیر عبوری باریک بین جمعیت نشسته در خیابان برای عبور باز بود.با خود می گفتم:” یاخدا! این همه آدم این بیرون نشستن داخل حسینیه چه خبره؟!!” بعد از عبور از کنار ماشین هلال احمر و نیروی انتظامی و آتش نشانی به جلوی درب رسیدم ولی یک عرض خیابان با درب اصلی فاصله داشتم.کفش هایم را در آوردم و از وسط جمعیت، عرض خیابان را رد کردم و دقیقا جلوی درب حسینیه رسیدم.

راهروی ورودی از جمعیت پربود.جمعیت بهم فشرده راهرو را که دیدم ناامید شدم از رفتن به داخل و همینطور سرپا داشتم تراکم جمعیت نشسته را می دیدم.جوانی از ته راهرو با سینی آب یا شربت داشت از بین جمعیت به بیرون می آمد.زیرنظرش گرفتم و دیدیم طی کردن مسیر از میان آن همه شلوغی کار چندان سختی به نظر نمی آمد. در همین فکر و تحلیل که می شود به داخل جمعیت رفت یا خیر دیدیم جوانی ۲۰ ساله هم کنار من دارد به راهرو و جمعیت نگاه می کند. نگاهش کردم و گفتم :” شما هم می خوای بری داخل؟ خیلی شلوغه ها!” گفت:”آره میخوام برم داخل.” گفتم: بیا با هم بریم من جلو می رم شما پشت سر من بیا تا جلوب اونجایی که دارن آب یا شربت میدن بریم ببینیم داخل چه خبره. گفت : بریم.

کفشم را داخل کیسه گذاشتم و دل را به دریا زدم.تا آخر راهرو حدود ۵ دقیقه طول کشید که برسیم و جلوی میز پذیرایی صبر کردیم تا اوضاع اطراف را بررسی کنیم.ظاهرا آن جوان هم برای بار اولش بود که به حسینیه آمده بود. بعد از کمی مکث و خوردن آب و خرما راه افتادم به سمت پله های ورودی حسینیه. به درب اصلی که رسیدیم دیدم خادمی از دور دارد اشاره می کند که نیایید که جمعیت زیاد است و همانجا بنشینید.من با اشاره سرم تایید حرف خادم را نشان دادم. در سمت چپمان راه پله ای بود که به طبقه بالا میرفت. سریع خودم را به راه پله رساندم و ضمن عذر خواهی از سایرین که روی راه پله نشسته بودند و پایشان را کاملا دراز کرده بودند( انگار آمده بودند هتل!) جایی برای خود و آن مرد جوان باز کردم و نشستیم.

شب ۲۳ ام هم به همین ترتیب با یک همراه دیگر که مردی بود حدود ۳۵ ساله وارد شدیم ولی اینبار جلوی پله های ورودی اصلی خادمی جلویمان را گرفت و از داخل شدن به حسینه ممانعت می کرد. سخنان شیخ حسین انصاریان شروع شده بود که با خادم در حال سر و کله زدن بودیم:

-آقا جا نیست داخل، بفرمایید بیرون یا همین اطراف یه جایی بشینین
– رو راه پله سمت چپ که جا هست.ببین. ملت پاشونم دراز کردن
-اگه من شما رو بذارم برید داخل به این جماعتی که این جلو نشستن که نذاشتم برم داخل چی بگم. نمیگن بی معرفتم
-شما جا هست و نذاشتین برن داخل.حالا می خوای اشتباه خودتو با اینکه ما نریم داخل جبران کنی و همه رو رد می کنی؟
– شما نمی تونی بری داخل
– مگه مجلس مال شماست؟ امثال ماهایی که اومدیم بدون قطعا اگر خدا نمی خواست از خونمون راه هم نمی افتادیم بریم. شما داری جلوی چی یا کی رو میگیری؟ گذاشتنت اینجا که نذاری ملت بیان مجلس خدا؟ مجلس امام علی(ع)
-این همه آدم تو خیابون و کوچه و پیاده رو نشستن. شما هم یکیشون.خدا توی کوچه و خیابون نیست؟ اونا نباید بیان داخل؟
– اون همه آدم تو خیابون و کوچه و پیاده رو شاید نمی خواستن این همه زحمت به خودشون بدن و بیان ببینین داخل جا هست یا نه.ولی ما اومدیم و میبینیم که جا هست.
پسری که پای در نشسته بود آمد به پشتیبانی از خادم و گفت : ما هم از ساعت ۹ شب اومدیم اینجا و همینجا نصیبمون شده.شما که تازه اومدین
مردم اطراف کم کم داشتند شاکی می شدند.حق هم داشتند.آمده بودند که از سخنرانی و مجلس استفاده کنند. خلاصه آن خادم با بد اشخاصی در افتاده بود. مکالمه بالا برخی از جمله هایش را آن مرد همراه گفته بود. به ناگاه خادمی از داخل چایخانه که متوجه بگو مگوی ما شده بود به خادم گفت:
-چی شده؟
-میخوان برن داخل جا نیست؟
-وقتی جا نیست پس کجا می خوان برن؟
– میگن می خوایم بریم تو راه پله بشینیم.
-بذار برن وقتی میگن میخوان برن اونجا. بذار برن.
از کنار خادم که داشتیم رد می شدیم در گوشش گفتم:” اگه کسی دعوت شده وحتی کنار منبر هم جاش رزرو شده باشه که  بشینه جاش هم محفوظ میمونه.خیالت راحت!ما کی باشیم که بخوایم رو حرف اون حرف بزنیم.” و با مرد همراهم رفتیم و در راه پله نشستیم.


رمضان هست هنوز

۳ نظر

شهرستان که زندگی می کردم هر سال ماه رمضان وقتی از تلویزیون برنامه های سحر یا مراسم شب های قدر شبکه های مختلف رو نگاه می کردم می گفتم ای کاش من مثلا تهران زندگی می کردم این مراسم ها را میرفتم. هر سال ماه رمضون می آمد و من هر سال حسرت می خوردم. حدود دو سالی است که ساکن تهران شدم و دو ماه رمضان را در این شهر پشت سر گذاشتم. این دوسال یک بار هم در این مراسم ها شرکت نکردم! مسجد ارک،حسینیه همدانیها،حسینیه امام حسن مجتبی(ع)،مسجد دانشگاه تهران، حرم امام خمینی. هیچ کدام!!!
سال های پیش در شوق این بودم که شده یک شب بروم پای منبر و مجلس علما ولی در این دو سال تنها یک بار توفیق شرکت در مجلس آیت الله جاودان را داشتم!
دلیل این عدم توفیق می دانید چیست؟ با خودم می گویم “اووووو مسیرش خیلی طولانیه،کی برم کی برگردم!” یا “از ساعت ۹ شب باید برم اونجا جا بگیرم ولش کن بابا از همین تلویزیون خودمون می بینم حالش رو می برم” و از این بهانه ها. غافل از اینکه برای فیض بردن از مجلس کمی سختی هم باید کشید. به ضرس قاطع میتوانم بگویم اگر این مجالس در نزدیکی محل زندگی ام بود بعید نبود که نروم.

این بهانه تراشی ها هم باعث این شده که از شرکت در این مجالس محروم شوم و هم در خانه برای دیگران سلب آسایش کنم.در واقع این بهانه گیری ها ،بخوانید تنبلی ها، ضررش دو برابر است. پس در این شب ها از خدا این درخواست را دارم که این رخوت و تنبلی و بهانه جویی را از من بگیرد تا بتوانم در این شب های ماه رمضان که هنوز “هست” استفاده لازم را ببرم و حسرت “بود و شد” رمضان سال ۹۲ را نخورم. آمین.


محیط دوست داشتنی

بدون نظر

– تمام شد.فصل دوست داشتی ام تمام شد. با همه خاطرات خوب و بدش. با همه زیبایی های وصف ناشدنی اش.دلم برایش تنگ می شود و از همین الان منتظر اواخر اسفند ۹۲ هستم تا باز دوباره صدای نزدیک شدنش را بشنوم. دوباره طراوت و روییدن و زنده شدن همه چیز را ببینم. دلتنگ آن لحظه ها خواهم ماند.

– مدتی است عجیب وضعیتم مشخص نیست.بلاتکلیفم. تا قبل از اینکه ترم تحصیلی تمام شود وضعیت روشنی از آینده می توانستم ترسیم کنم.الان ترم آخر کارشناسی ارشد رو به اتمام است و من واقعا دورنمایی از مهر ماه ندارم. نمی دانم آیا در وقطع دکتری پذیرفته می شوم؟ اگر پذیرفته شوم، که مطلوبم نیز هست، خدا را شکر و با جدیت و تلاش بیشتر شروع به درس خواندن و ادامه تحصیل می دهم و اگر نشوم واقعا در بلاتکلیفی می مانم… ایکاش می توانستم الگوریتم این روند و مسیر های انتخابی زندگی را پیدا کنم و بنویسم! اگر قبول شدم مرحله ۱ و اگر قبول نشدم مرحله ۲… به نظرم یکی از رموز موفقیت افراد موفق همین روشن بودن تکلیفشان با خودشان است که اگر این روش جواب نداد حالا می رویم سراغ روش دیگر.

– دوست ندارم از دانشگاه و درس و محیط دانشجویی جدا شوم و همه آن شور و هیجان و نشاط و دغدغه را با یک اتاق و میز و وسایل اداری و بروکراسی رایج عوض کنم. از ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر از شنبه تا چهارشنبه. زندگی کسالت باری خواهد بود این نوع زندگی کردن.هرچقدر هم که حقوقش خوب باشد باز هم جای آن فضا را نمی گیرد.سرو کار داشتن با طیف سنی ۱۸ تا ۲۸ سال روحیه آدم را شاد نگه می دارد ولو اینکه ۷۰ سالت باشد. ان شالله که جدا نشوم از این محیط دوست داشتنی.


پدر عزیزم…

بدون نظر

امام زاده صالح (ع) با هم رفتیم برای زیارت. وقتی داشتیم نماز می خواندیم یک لحظه وسط نماز دیدم موقع تشهد نمی تواند به طور صحیح دو زانو بشیند و کمی دستش را بر روی زمین تکیه م یکند و تشهد را می خواند. اول فکر کردم بر اثر پیاده روی یا چیز دیگری کمی پاهایش خسته شد. نماز را که سلام دادم و پرسیدم :” چی شده؟ موقع تشهد رو زانوت نمی تونی بشینی.ضربه ای چیزی خورده به پاهات؟” گفت:” نه. مدتیه نمی تونم زانوی چپم رو درست خم کنم. حدود سی چهل روزه” گفتم:” به جایی زدیش؟ ازش زیادی کار کشیدی؟ باغ، سر کار یا جای دیگه؟” گفت: ” نه.هرچی فکر می کنم هیچ فشاری هم بهش نیاوردم”. در یک فکر عمیق فرو رفتم!

در راه برگشت به سمت خانه بودیم. گفت:” دو تا دستام یه مدتیه خیلی درد می کنه”. گفتم: ” خب می رفتی استخری،سونا یا جکوزی یه خورده ماساژ می دادی” گفت: ” رفتم ولی تاثیری نداشت.باید برم سمت روستاهای دامغان یه آقایی هست میگن خوب رگ دست رو میگیره. احتمالا گرفتگی رگ دست باشه”. بازهم همان فکر سراغم آمد…

شب در خانه دیدم احساس ناراحتی از دو پایش دارد. گفت: ” همه شب که می خوابند صبح خستگیشون در میره و با انرژی ان. ولی من صبح که بیدار میشم پاهام انگار چوب شده باشن.تا یه مدتی نم یتونم خوب راه برم.” دیگه از اون روز به بعد هنگام رفتن به دانشگاه یا هر وقت که کمی فکرم آزاد میشود دوباره آن فکر ها به سراغم می آید…

پدر…بابا…کسی که هروقت مشکلی داشتم خیالم راحت بود که کسی هست که می آید و پشتم هست.دلگرمی می دهد. تسلای خاطر میدهد.خودش پدرش را خیلی زود از دست داد. در دورانی که نوجوان بود. سرپرستی خانه و سایر بچه ها را به عهده گرفت.  هنگامی که نتیجه کنکور آمد و گفتم با این رتبه فقط می توانم مجازی بخوانم و یا اینکه یک سال دیگر بخوانم تا روزانه قبول شوم. خیلی ساده و راحت گفت: ” نگران پولش نباش. انتخاب رشته ای که میخوای کنی بدون در نظر گرفتن هزینش باشه.” وقتی با ماشین تصادف میکردم حالا چه مقصر یا نه با یک تماس تلفنی سریع خودش را می رساند و می گفت: “تو برو بابا جان من خودم حلش می کنم.” یا وقتی به ماشین خسارت می خورد در تصادف ها میگفت: “وسیله است دیگه.همین چیزارو داره. نگران نباش و خودت رو اذیت نکن بابا جان.” در تمام این موارد خیالم راحت بود. می دانستم که بابا میاد همانطور که الانم اگر مشکلی پیش بیاید از شهرستان خودش را سریع می رساند. همین چند وقت پیش بود که در بزرگراه تصادف کردم. ماشین پژو ۲۰۶ از عقب به ماشین برخورد کرد و من هم به پراید جلو. واقعا جای خالیش احساس می شد که الان یک تماس با بابا می گیرم و سریع خودش را می رساند و می گوید”تو برو به کارت برس بابا.من حلش می کنم”. حالا درد های سالخوردگی به سراغش دارند می آیند.درد هایی که من اصلا دلم نمی خواهد او داشته باشد. تصور نبودنش را بارها در خواب دیدم. کابوس وحشتناکی بود…وحشتناک…

پدر موهبتی از طرف خدا است. خدایا به همین روز خجسته و مبارکتت که مردی متولد شد که واقعا مرد بود، واقعا پدر بود، سایه ی پدر را از سر ما نگیر.این نعمتت را از ما نگیر و برای همه پدر هایی که اکنون در بین ما نیستند و جای خالی شان در بین فرزندانشان حس می شود، لطف و رحمتت بی اندازه ات را ارزانی فرما.

پدر عزیزم می دانم که شاید هیچوقت اینجا را نخوانی و نبینی ولی بدان که همیشه دوستت دارم و به یادت هستم. همیشه… روزت مبارک.


برای عمو قاسم

بدون نظر

گوشی موبایلش زنگ می خورد. گفتم : “گوشیت داره زنگ می خوره ها، نمی خوای ببینی کیه؟” گفت: “شماره غریبست شاید از همون غافلگیری هایی باشه که خوشم نمیاد. ولش کن بابا” دوباره هم زنگ خورد و جواب نداد. بعد از مدتی پیامکی آمد از همان شماره. گفت :” پیامک اومده من زهرا هستم.گوشی روو بردار کارت دارم” گفتم : “زهرا کیه؟” گفت : “دختر عموقاسم” و رفت که با دختر عمو قاسم صحبت کند. در حین صحبت که خوب متوجه نمی شدم صدایش بلند شد ” کیییییی؟!!! عموقاسم؟؟!!!!” و کمی بعد گفت “تسلیت میگم…” حدس زدم که چه شده ولی منتظر ماندم تا تلفنش تمام شود و شرح ماجرا را بپرسم. تلفن تمام شد و سریع داخل اتاق شدم و پرسیدم : ” چی شده؟!!!” گفت: “عمو قاسم فوت کرده…با موتور تصادف کرده و ۲۱ روز هم در آی سی یو بیمارستان هم بستری بوده و ۶ بهمن هم از دنیا رفته….” یک لحظه قیافه عمو قاسم جلو چشمانم آمد. برای اولین بار با کلاه سبز رنگش فکر کنم کنارم روی زمین نشسته بود وبا هم گرم صحبت بودیم.با لهجه ی شیرین ترکی اش با من حرف می زد و از خاطرات جنگ و جبهه و روستایشان که چقدر جمعیت دارد و چه چیزی در انجا بعمل می آید و … صحبت می کرد. چندین بار از من پرسیده بود که کی می آییم روستا و من می گفتم ان شالله به زودی…دو سال پیش هم از تصادف موتورسیکلت که منجر به ضربه مغزی شده بود جان سالم بدر برد ولی اینبار هم باز با همان موتور سیکلت تصادف کرد و پر کشید. خدا رحمتش کند.


سالتان خوش تحویل

بدون نظر

حدود ۱۰ سالی میشود که عید ها برایم دیگر عید نیست! دقیق که بررسی می کنم می بینم از آن سالی که کنکور داشتم. به عبارتی سال دوم کنکور و حضور در اردوی نوروزی کانون فرهنگی آموزش. خودمانیم چه سال های سختی بود برای ورود به دانشگاه. احتمالا بعدا در یادداشتی جداگانه به وضعیت کنکور دانشگاه ها در سال های ۷۹ تا ۸۳ خواهم پرداخت. از آن سال ها دیگر آمدن عید و جنب و جوش عید برایم کم رنگ شد و انگار هر سال کم رنگ تر هم می شود تا به امروز.

من فصل بهار را از زمان شروع جوانه زدن درختان تا شروع گرمای تابستان خیلی دوست دارم. راستش را بخواهید از نیمه های اسفند که می گذریم ناخودآگاه نظرم به درخت و زمین و پرنده جلب می شود. صبح ها که چند صباحی است برای خرید نان بیرون می روم، به همه آن هایی که گفتم دقت می کنم. درست از وقتی که از درب حیاط آپارتمان بیرون می روم تا موقع برگشت. نیمه های اسفند، من نفس کشیدن زمین را حس می کنم. این تعبیرم از شروع تغییراتی است که اطرافم از تغییر فصل می بینم. چند روز پیش برف زیادی در تهران بارید. دوستی می گفت برف روی زمین نشسته و انگار زمستان آمده و من در جوابش گفتم این برف نشستنی و ماندنی نیست و جوابم در سوال با تعجب آن دوست همین اصطلاح نفس کشیدن زمین بود.

تابحال دقت کرده اید بعضی وقت ها با سوال کاملا ساده مواجه می شوید و برای چند لحظه جوابی برایش  ندارید و هرچه در ذهنتان است زیرو رو می کنید که شاید جوابی پیدا شود ولی چیزی برای گفتن ندارید؟ همراه همیشگی ام همین چند روز پیش هنگامی که درباره ی عید و بهار صحبت می کردیم پرسید “عید آمد و سال تمام شد و ما چه تغییری کردیم؟” . اصل سوال را دقیق به خاطر ندارم ولی مضمون اش همین بود. برای مدتی جوابی پیدا نکردم و وصف حالم همانی بود که  ذکر شد.

واقعا این چرخش روزگار و تحویل سال و تغییر فصل ها چه تغییری در خودمان ایجاد می کند؟ اینکه  تحویل سال و عید من را خوشحال نمی کند یکی از دلایلش شاید همین باشد زیرا حس نمی کنم که با تغییر زمان، تحول خاصی در من طی این یک سال ایجاد شده باشد. دقت کنید ! عرض کردم که حس نمی کنم نه اینکه واقعا اینطور باشد.  امیدوارم این تغییر سال و ماه و فصل ها بر روی ما تاثیر بگذارد، آن هم تاثیر خوب. حال این “تاثیر خوب” چیست به هر شخص بستگی دارد. سالتان خوش تحویل باد 🙂

 


تقدیر و سرنوشت

بدون نظر

بالاخره جواب نتیجه درخواست های دانشجویان برای تبدیل از آموزش محور به پژوهش محور آمد. نمی دانم باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه اسم من جزو این افراد نبود. راستش را  بگویم حسابی پکر و افسرده شدم از این نتیجه. هر بار با خودم می گویم حتما خیری در این هست و شاید خدا برایم بهتر از این را میخواهد و من نمی  دانم. گاهی وقت ها در بعضی خواسته ها اصرار زیاد داریم که انجام شود ولی خیری در آن نیست و وقتی خدا دعای ما را اجابت نمی کند بسته به میزان اعتقاد و ایمان هر شخص، کمی دلگیر می شویم که چرا آن چیزی که مطلوب مان  بود حاصل نشد. بعد ها می فهمیم ، در همین دنیای خاکی یا در سرای باقی، خیرمان در آن خواسته و دعا نبود و آن وقت خوشحال و راضی خواهیم شد.

شاید هم باید پیگیر این مساله باشم و راه های مختلفی را بروم که وضعیت آموزشی ام تبدیل شود. ولی می خواهم اعترافی بکنم. اعرافی برای خودم که در آینده ممکن است این نوشته را چنیدن بار حداقل خودم بخوانم. اگر در طول سال های تحصیلم کمی ، فقط کمی تلاشم را بیشتر کرده بودم الان من هم یا دانشگاه روزانه قبول شده بودم یا اینکه جزو لیست دانشجویان پژوهش محور. این نهیب را بارها و بار ها به خودم زده ام. نمی دانم چه چیزی در درونم به من گوشزد می کرد که الان موقع بیخیالی و تنبلی نیست، الان موقع پشت گوش انداختن فلان کار نیست و من هر بار با علم به این نهیب باز هم توجهی نمی کردم.

به خاطر دارم در یک سال در دوره کارشناسی معدلم بالای ۱۷ شد و فقط به خاطر اینکه آن ترم به ندای درونم توجه می کردم و هر بار که یادآوری می شدم توسط ندای مذکور، به تذکراتش گوش می دادم  و این شد که تنیجه دلخواهم را می گرفتم.

نمی دانم شاید بس که درگیری ذهنی ام زیاد تر شده صدای درونم را نمی شنوم و یا اینکه می شنوم و صدا ها و مشغله های دیگری مرا به آن ها مشغول می کند. من از این ندا ها و الهامات و صدای درون به عنوان رسول باطن یا رسول درون یاد می کنم.


از هرچه بدت می آید…

۱ نظر

تازه کار بود. دوره دانشجویی اش در تربیت معلم نمی دانم کجا تمام شده بود و آمده بود برای دانش آموزان رشته ریاضی فیزیک پیش دانشگاهی درس ریاضیات گسسته را تدریس کند. کتاب را باز می کرد و از روی آن می خواند و عین عبارت کتاب را برای یک عده دانش آموز نوبت عصر روی تخته منتقل می کرد. هیچ کس هم از او سوالی نمی پرسید. طبیعی هم بود! چون کسی نمی فهمید که چه می نویسد و کلا مفهوم درس ریاضیات گسسته و مبحث گراف به چه دردی می خورد و از اینجا بود که کلا به این درس مخصوصا این مبحث گراف علاقه نداشتم و می توانم بگویم از آن بدم می امد.

به خاطر ندارم که از این درس نمره ام چقدر شد ولی این درس در کنکور هم سوال های متنوع داشت. به طوری که طراح یا طراحان محترم درس ریاضی دستشان برای طرح سوال کاملا باز بود. این مبحث گراف در دوره کارشناسی هم  رهایم نکرد. درس ۴ واحدی نظریه گراف با یک آقای دکتری که تازه رساله دکترایش را در موضوع جبر دفاع کرده بود و می خواست به ما گراف درس دهد. نام کتاب منبعش نظریه گراف و کاربردها تالیف باندی و مورتی بود. هیبت کتاب مثل بسیاری از کتاب های ریاضی دیگر خشک و بیروح و دائما تعریف، قضیه ، لم، اثبات،برهان، تمرین،کاربرد، مراجع در صفحاتش به چشم می خورد.

یادم نمی رود شب امتحان گراف معدود شب هایی بود که به من و دوستم خیلی سخت گذشت و به عبارتی وقتی امتحان گراف را دادیم انگار کل امتحانهای ترم تمام شده بود و من در خیال خودم رسما دیگر درسی به اسم گراف و موضوع های مرتبط با آن را در باقیمانده عمرم نخواهم داشت. در کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر، ترم سوم بازهم این درس مذکور به سراغم آمد. بر خلاف تصورتان که در کارشناسی ارشد می توان درس ها را خودمان انتخاب کنیم ولی اجبارا این درس به ما داده شد! دوباره با انواع گراف، همبندی، مسطح، اویلری، همیلتنی عدد رنگی و … روبرو شدم.

همین دیشب بود که به همراه همیشگی ام می گفتم آخر سر من دکترای گراف می گیرم و می روم درسی را تدریس می کنم که از اول از آن بدم می آمد… اینجاست که می گویند از هرچه بدت می آید، سرت می آید.

پ.ن: خواننده محترمی که شاید این یادداشت را تا انتها خواندی دعا کن که این درس به خیر بگذرد…آمین…