شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای خرداد, ۱۳۹۲

پدر عزیزم…

بدون نظر

امام زاده صالح (ع) با هم رفتیم برای زیارت. وقتی داشتیم نماز می خواندیم یک لحظه وسط نماز دیدم موقع تشهد نمی تواند به طور صحیح دو زانو بشیند و کمی دستش را بر روی زمین تکیه م یکند و تشهد را می خواند. اول فکر کردم بر اثر پیاده روی یا چیز دیگری کمی پاهایش خسته شد. نماز را که سلام دادم و پرسیدم :” چی شده؟ موقع تشهد رو زانوت نمی تونی بشینی.ضربه ای چیزی خورده به پاهات؟” گفت:” نه. مدتیه نمی تونم زانوی چپم رو درست خم کنم. حدود سی چهل روزه” گفتم:” به جایی زدیش؟ ازش زیادی کار کشیدی؟ باغ، سر کار یا جای دیگه؟” گفت: ” نه.هرچی فکر می کنم هیچ فشاری هم بهش نیاوردم”. در یک فکر عمیق فرو رفتم!

در راه برگشت به سمت خانه بودیم. گفت:” دو تا دستام یه مدتیه خیلی درد می کنه”. گفتم: ” خب می رفتی استخری،سونا یا جکوزی یه خورده ماساژ می دادی” گفت: ” رفتم ولی تاثیری نداشت.باید برم سمت روستاهای دامغان یه آقایی هست میگن خوب رگ دست رو میگیره. احتمالا گرفتگی رگ دست باشه”. بازهم همان فکر سراغم آمد…

شب در خانه دیدم احساس ناراحتی از دو پایش دارد. گفت: ” همه شب که می خوابند صبح خستگیشون در میره و با انرژی ان. ولی من صبح که بیدار میشم پاهام انگار چوب شده باشن.تا یه مدتی نم یتونم خوب راه برم.” دیگه از اون روز به بعد هنگام رفتن به دانشگاه یا هر وقت که کمی فکرم آزاد میشود دوباره آن فکر ها به سراغم می آید…

پدر…بابا…کسی که هروقت مشکلی داشتم خیالم راحت بود که کسی هست که می آید و پشتم هست.دلگرمی می دهد. تسلای خاطر میدهد.خودش پدرش را خیلی زود از دست داد. در دورانی که نوجوان بود. سرپرستی خانه و سایر بچه ها را به عهده گرفت.  هنگامی که نتیجه کنکور آمد و گفتم با این رتبه فقط می توانم مجازی بخوانم و یا اینکه یک سال دیگر بخوانم تا روزانه قبول شوم. خیلی ساده و راحت گفت: ” نگران پولش نباش. انتخاب رشته ای که میخوای کنی بدون در نظر گرفتن هزینش باشه.” وقتی با ماشین تصادف میکردم حالا چه مقصر یا نه با یک تماس تلفنی سریع خودش را می رساند و می گفت: “تو برو بابا جان من خودم حلش می کنم.” یا وقتی به ماشین خسارت می خورد در تصادف ها میگفت: “وسیله است دیگه.همین چیزارو داره. نگران نباش و خودت رو اذیت نکن بابا جان.” در تمام این موارد خیالم راحت بود. می دانستم که بابا میاد همانطور که الانم اگر مشکلی پیش بیاید از شهرستان خودش را سریع می رساند. همین چند وقت پیش بود که در بزرگراه تصادف کردم. ماشین پژو ۲۰۶ از عقب به ماشین برخورد کرد و من هم به پراید جلو. واقعا جای خالیش احساس می شد که الان یک تماس با بابا می گیرم و سریع خودش را می رساند و می گوید”تو برو به کارت برس بابا.من حلش می کنم”. حالا درد های سالخوردگی به سراغش دارند می آیند.درد هایی که من اصلا دلم نمی خواهد او داشته باشد. تصور نبودنش را بارها در خواب دیدم. کابوس وحشتناکی بود…وحشتناک…

پدر موهبتی از طرف خدا است. خدایا به همین روز خجسته و مبارکتت که مردی متولد شد که واقعا مرد بود، واقعا پدر بود، سایه ی پدر را از سر ما نگیر.این نعمتت را از ما نگیر و برای همه پدر هایی که اکنون در بین ما نیستند و جای خالی شان در بین فرزندانشان حس می شود، لطف و رحمتت بی اندازه ات را ارزانی فرما.

پدر عزیزم می دانم که شاید هیچوقت اینجا را نخوانی و نبینی ولی بدان که همیشه دوستت دارم و به یادت هستم. همیشه… روزت مبارک.