شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

از تیرماه زمزمه های شروع برای خواندن درس راآغاز کرد.ماه رمضان همین پارسال بود که کتاب دستش میدیدم.در تالار گفتمانی عضو بود و گزارش هر روز ساعت مطالعه اش را به سایر اعضای تالار می داد. از بعد از ماه رمضان به من گفت: دیگر نمی تونم تو خونه درس بخونم.بگرد ببین سالن مطالعه یا […]

بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۲

تحمل فشار و سختی با نتیجه ای شیرین و به یادماندنی

بدون نظر

از تیرماه زمزمه های شروع برای خواندن درس راآغاز کرد.ماه رمضان همین پارسال بود که کتاب دستش میدیدم.در تالار گفتمانی عضو بود و گزارش هر روز ساعت مطالعه اش را به سایر اعضای تالار می داد. از بعد از ماه رمضان به من گفت: دیگر نمی تونم تو خونه درس بخونم.بگرد ببین سالن مطالعه یا کتابخونه ای این اطراف هست که برم اونجا درس بخونم؟ گشتم و سالن مطالعه پیدا کردم و رفتیم برای ثبت نام. هزینه عضویت شش ماهه را پرداخت و از روز بعد رسما و با جدیت تمام درس خواندن برای کنکور را شروع کرد. صبح حدود ساعت ۱۰ می بردمش جلوی سالن مطالعه میرساندمش و من میرفتم دانشگاه و عصر حدود ساعت ۶:۳۰ تا ۷ می رفتم دنبالش. برای خودش چای و نسکافه درست میکرد و حدود یک ساعتی در سالن مطالعه به استراحت و خوردن ناهار و نوشیدنی مشغول بود و بقیه اش درس.جمعه ها هم خانه بود و به امور خانه می پرداخت.

از سالن که برمیگشتیم تازه کارهای خانه و پخت و پز شروع میشد.بعد از همه اینها قبل از خواب جعبه لایتنرش را فیش نویسی و مرور میکرد.چنانچه از برنامه روزانه اش به هر دلیلی عقب می افتاد در خانه قبل از خواب یا روز بعد با زود تر رفتن به سالن مطالعه جبرانش می کرد.هرشب دفتر برنامه ریزی اش را تکمیل میکرد تا ببیند میزان مطالعه اش به حد مطلوبش رسیده یا نه.وقتی با خانم صاحبخانه برای تمدید قرارداد خانه به توافق نرسیدیم مشکل پیدا کردن خانه و رفتن از این بنگاه به بنگاه دیگرهم اضافه شد.از بسته بندی وسایل خانه بگیر تا اسباب کشی و سروسامان دادن وسایل در خانه جدید همه این ها را پشت سر گذاشت.گاهی هم در این دوران از شهرستان برایمان مهمان می آمد که مهمانداری هم به این مشکلات اضافه میشد. من هم درس میخواندم و ترم مهر ۹۱ سنگین ترین ترم دوران کارشناسی  ارشد ام بود و در دانشگاه هم تدریس میکردم. غذای دانشگاه را می گرفتم و با هم می خوردیم و راضی بودیم به عبارتی عشق می کردیم.

هفته های آخر مانده به کنکور ساعات مطالعه اش به ۱۰ ساعت رسیده بود.مدام تست میزد.مدام خلاصه هایش را مرور میکرد. شب کنکور کتاب دستش بود.از لحاظ مشاوره آموزشی و روانی کارش غلط بود ولی میگفت: روش درس خوندن من اینطوریه. حتی چند بار باهم جر و بحث کردیم.صبح روز کنکور هم زود بلند شد و مطالب خلاصه نویسی اش را مرور کرد.در طول مسیر هم داشت فیش های جعبه لایتنرش را می خواند تا جلوی درب محل آزمون.آن روز من را به دلیل ورود به طرح زوج و فرد جریمه کردند.دوستش را آنجا پیداکرد و من رفتم برایش آب و شکلات خریدم و از هم جدا شدیم.

من بعد از رساندنش به جلسه رفتم خوابگاه تا وقتی امتحانش تمام شد زودتر خودم را برسانم.به محض تماسش با من گفتم :چطور بود؟ گفت: نمی دونم.یا آسون بود من خوب زدم یا خیلی سخت بود.در راه مسیر اتوبان شهید چمران جنوب ترافیک سنگینی مانع حرکت سریع تر میشد. بنده خدا از چهارراه لشکر تا نزدیک های میدان پاستور را پیاده آمده بود.سرش هم به شدت درد میکرد.چندبار هم در طول مسیر زنگ زد به من که کجایی و من میگفتم در ترافیک گیر کردم. به هوای اینکه با دوستش بعد از کنکور دارند قدم میزنند و من در ترافیک سنگین هر ۲ دقیقه یک متر حرکت میکردم، وقتی تماس گرفت که ببیند کجا هستم و کمی عصبانی شده بود، سرش داد زدم! ولی نمیدانستم که دوستش زودتر از او جلسه را ترک کرده و رفته و او تنها مانده. جلوی گلفروشی میدان پاستور سوارش کردم و رفتیم خیابان انقلاب. چند کتابفروشی دیدیم و بعدش رفتیم کباب ترکی خوردیم. شب رهایی اش بود دیگر نمی خواستم خانه که رسیدیم با آن حال و خستگی تازه شام درست کند.

از فردای آن روز شروع کرده بود به ابنکه ببینید در کنکور چه کار کرده؟ ت اروزی که کلید ها اعلام شود کتاب هایش را ورق میزد.سر اینکه چند سوال به نظر خودش غلط بود به استادش در دوره کارشناسی هم تلفن زده بود و جواب ها را با هم چک می کردند. حدود درصد هایش را که گرفت برایش محاسبه تراز کردم. داشت از استرس قالب تهی میکرد و میگفت با این درصد ها رتبه خوبی نمی آورم. با یکی از دوستانم که ارشد همان رشته را در دانشگاهمان می خواند درصد هایش را مرور کردیم.میگفت رتبه اش زیر ۲۵ خواهد شد.وقتی پشت تلفن این خبر را دادم کمی امیدوار شد.

تا نتایج بیاید جانمان به لبمان رسید.دانشگاه بودم که به من زنگ زد و با جیغ و فریاد گفت در گرایش های مختلف رتبه ام ۸و۱۰و۱۷و۴۹ شده.در گرایش مورد علاقه اش رتبه اش ۱۷ شده بود حالا نوبت انتخاب رشته. اینکه کدام دانشگاه را انتخاب کند و ترتیبشان چگونه باشد تا ثبت کد ها در سایت سازمان سنجش هم برای خودش داستانی دارد.

همین سه شنبه گذشته نتایج اعلام شد و وقتی به من خبر داد که فلان دانشگاه قبول شدم آن هم با صدای غمگین، فکر می کردم اصلا قبول نشده. دوستش در کمال ناباوری با رتبه ی بالای ۲۰۰ همان رشته را در شهری دیگر قبول شده بود. جالب اینجاست که دوستش نمیخواست انتخاب رشته کند و همراه عزیز من برایش انتخاب کرده بود و من هم برایش در اینترنت وارد کرده بودم. قبولی دوستش بیشتر خوشحالش کرده بود تا قبولی خودش در دانشگاهی که من در حال تحصیل بودم.

همه ی آن سختی ها، خستگی ها، مشکلات، بی خوابی ها، استرس و فشار ها نتیجه اش قبولی در کنکور کارشناسی ارشد در یک دانشگاه خوب بود. تبریک به خاطر گذراندن همه ی آن مسایل و شیرینی قبولی در رشته مورد علاقه ات همراه عزیز و دوست داشتنی ام.