شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

در دفتر کار خود نشسته ام. آقای “ع” می آید جلوی در و پس از سلام میگوید چند لحظه بیرون کاری با من دارد. حدس می زدم چه کاری باشد. می روم بیرون و او سرش را پایین می اندازد و می گوید: “آقای خ شرمنده سیصد تومن داری بهم قرض بدی تا آخر برج […]

از تیرماه زمزمه های شروع برای خواندن درس راآغاز کرد.ماه رمضان همین پارسال بود که کتاب دستش میدیدم.در تالار گفتمانی عضو بود و گزارش هر روز ساعت مطالعه اش را به سایر اعضای تالار می داد. از بعد از ماه رمضان به من گفت: دیگر نمی تونم تو خونه درس بخونم.بگرد ببین سالن مطالعه یا […]

برنامه دیشب شوک با عنوان بازی با مرگ از شبکه سوم سیما پخش شد. این برنامه به تصادفات جاده ای ایران و همچنین نقش موثر خودرو در این حوادث پرداخته بود. مجری برنامه از مهندسی که از گروه خودروسازی سایپا معرفی شد، اینکه خودروی پراید هنگام تصادف تا صندوق جمع می شود الان تبدیل به […]

از شروع تحصیلم در کارشناسی ارشد اخبار خوبی از وی نشنیده بودم. استادی است که معلوم نیست چگونه نمره می دهد، چگونه ارزیابی می کند، سخت گیر است، دقیق برگه را صحیح می کند و غیره. ترم گذشته بالاجبار درس الگوریتم های ترکیبیاتی در بیوانفورماتیک را با وی داشتم. گیج و مبهوت از اینکه خدا […]

حدود ۱۰ سالی میشود که عید ها برایم دیگر عید نیست! دقیق که بررسی می کنم می بینم از آن سالی که کنکور داشتم. به عبارتی سال دوم کنکور و حضور در اردوی نوروزی کانون فرهنگی آموزش. خودمانیم چه سال های سختی بود برای ورود به دانشگاه. احتمالا بعدا در یادداشتی جداگانه به وضعیت کنکور […]

تازه کار بود. دوره دانشجویی اش در تربیت معلم نمی دانم کجا تمام شده بود و آمده بود برای دانش آموزان رشته ریاضی فیزیک پیش دانشگاهی درس ریاضیات گسسته را تدریس کند. کتاب را باز می کرد و از روی آن می خواند و عین عبارت کتاب را برای یک عده دانش آموز نوبت عصر […]

سلام این اولین پست من در این وبلاگ نسخه جدید است. هرچند قبلا تحت همین نام دامنه grayman.ir وبلاگی داشتم و هر چند وقت یکبار بروز می کردم ولی بر اثر اهمال خودم و یکی از دوستانم هر آنچه که در میزبان وبلاگم داشتم از بین رفت. حال اگر مجالی دست داد در آینده این […]

رزو جا در مجلس خدا

پیرو مطلب “رمضان هست هنوز” بر تنبلی ام فائق آمده و به مجلس شیخ حسین انصاریان در حسینیه همدانی ها رفتم.از ۲۰۰ متر مانده به پل خیابان ری در تقاطع محلاتی ترافیک سنگین شد.از آنجا که من برای اولین بار بود می خواستم به این مکان بروم نمی دانستم که این ترافیک و شلوغی برای چه بود. پس از گذشتن از زیر گذر و پیداکردن جای پارک برای موتورسیکلت هنوز نمی دانستم این راه بندان برای کجاست؟ از کنار گذر پل خیابان ری که رد شدم جمعیتی را دیدیم در خیابان روی زمین نشسته بودند.کمی آن طرف تر پرده ای سفید نصب کرده بودند که تصویر داخل حسینیه همدانی ها را بر روی آن به صورت زنده نشان می دادند. از شخصی پرسیدم :” ببخشید، حسینیه همدانی ها کجاست؟” و در جواب گفت:” اون پل عابر پیاده را می بینی؟ همانجا درب حسینیه است”. من تشکر کردم و به سمت شمال خیابان ری جایی که آدرس گرفته بودم رفتم.

یک مسیر عبوری باریک بین جمعیت نشسته در خیابان برای عبور باز بود.با خود می گفتم:” یاخدا! این همه آدم این بیرون نشستن داخل حسینیه چه خبره؟!!” بعد از عبور از کنار ماشین هلال احمر و نیروی انتظامی و آتش نشانی به جلوی درب رسیدم ولی یک عرض خیابان با درب اصلی فاصله داشتم.کفش هایم را در آوردم و از وسط جمعیت، عرض خیابان را رد کردم و دقیقا جلوی درب حسینیه رسیدم.

راهروی ورودی از جمعیت پربود.جمعیت بهم فشرده راهرو را که دیدم ناامید شدم از رفتن به داخل و همینطور سرپا داشتم تراکم جمعیت نشسته را می دیدم.جوانی از ته راهرو با سینی آب یا شربت داشت از بین جمعیت به بیرون می آمد.زیرنظرش گرفتم و دیدیم طی کردن مسیر از میان آن همه شلوغی کار چندان سختی به نظر نمی آمد. در همین فکر و تحلیل که می شود به داخل جمعیت رفت یا خیر دیدیم جوانی ۲۰ ساله هم کنار من دارد به راهرو و جمعیت نگاه می کند. نگاهش کردم و گفتم :” شما هم می خوای بری داخل؟ خیلی شلوغه ها!” گفت:”آره میخوام برم داخل.” گفتم: بیا با هم بریم من جلو می رم شما پشت سر من بیا تا جلوب اونجایی که دارن آب یا شربت میدن بریم ببینیم داخل چه خبره. گفت : بریم.

کفشم را داخل کیسه گذاشتم و دل را به دریا زدم.تا آخر راهرو حدود ۵ دقیقه طول کشید که برسیم و جلوی میز پذیرایی صبر کردیم تا اوضاع اطراف را بررسی کنیم.ظاهرا آن جوان هم برای بار اولش بود که به حسینیه آمده بود. بعد از کمی مکث و خوردن آب و خرما راه افتادم به سمت پله های ورودی حسینیه. به درب اصلی که رسیدیم دیدم خادمی از دور دارد اشاره می کند که نیایید که جمعیت زیاد است و همانجا بنشینید.من با اشاره سرم تایید حرف خادم را نشان دادم. در سمت چپمان راه پله ای بود که به طبقه بالا میرفت. سریع خودم را به راه پله رساندم و ضمن عذر خواهی از سایرین که روی راه پله نشسته بودند و پایشان را کاملا دراز کرده بودند( انگار آمده بودند هتل!) جایی برای خود و آن مرد جوان باز کردم و نشستیم.

شب ۲۳ ام هم به همین ترتیب با یک همراه دیگر که مردی بود حدود ۳۵ ساله وارد شدیم ولی اینبار جلوی پله های ورودی اصلی خادمی جلویمان را گرفت و از داخل شدن به حسینه ممانعت می کرد. سخنان شیخ حسین انصاریان شروع شده بود که با خادم در حال سر و کله زدن بودیم:

-آقا جا نیست داخل، بفرمایید بیرون یا همین اطراف یه جایی بشینین
– رو راه پله سمت چپ که جا هست.ببین. ملت پاشونم دراز کردن
-اگه من شما رو بذارم برید داخل به این جماعتی که این جلو نشستن که نذاشتم برم داخل چی بگم. نمیگن بی معرفتم
-شما جا هست و نذاشتین برن داخل.حالا می خوای اشتباه خودتو با اینکه ما نریم داخل جبران کنی و همه رو رد می کنی؟
– شما نمی تونی بری داخل
– مگه مجلس مال شماست؟ امثال ماهایی که اومدیم بدون قطعا اگر خدا نمی خواست از خونمون راه هم نمی افتادیم بریم. شما داری جلوی چی یا کی رو میگیری؟ گذاشتنت اینجا که نذاری ملت بیان مجلس خدا؟ مجلس امام علی(ع)
-این همه آدم تو خیابون و کوچه و پیاده رو نشستن. شما هم یکیشون.خدا توی کوچه و خیابون نیست؟ اونا نباید بیان داخل؟
– اون همه آدم تو خیابون و کوچه و پیاده رو شاید نمی خواستن این همه زحمت به خودشون بدن و بیان ببینین داخل جا هست یا نه.ولی ما اومدیم و میبینیم که جا هست.
پسری که پای در نشسته بود آمد به پشتیبانی از خادم و گفت : ما هم از ساعت ۹ شب اومدیم اینجا و همینجا نصیبمون شده.شما که تازه اومدین
مردم اطراف کم کم داشتند شاکی می شدند.حق هم داشتند.آمده بودند که از سخنرانی و مجلس استفاده کنند. خلاصه آن خادم با بد اشخاصی در افتاده بود. مکالمه بالا برخی از جمله هایش را آن مرد همراه گفته بود. به ناگاه خادمی از داخل چایخانه که متوجه بگو مگوی ما شده بود به خادم گفت:
-چی شده؟
-میخوان برن داخل جا نیست؟
-وقتی جا نیست پس کجا می خوان برن؟
– میگن می خوایم بریم تو راه پله بشینیم.
-بذار برن وقتی میگن میخوان برن اونجا. بذار برن.
از کنار خادم که داشتیم رد می شدیم در گوشش گفتم:” اگه کسی دعوت شده وحتی کنار منبر هم جاش رزرو شده باشه که  بشینه جاش هم محفوظ میمونه.خیالت راحت!ما کی باشیم که بخوایم رو حرف اون حرف بزنیم.” و با مرد همراهم رفتیم و در راه پله نشستیم.

دیدگاه خود را به ما بگویید.


9 × 2 =